هلا هلا ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

دختر نازم هلا

تاب بازی و هلا

هلا عروسک مامان هلاترگل مامان سلام عزیزم داری کم کم با کلمات انگلیسی آشنا می شی خیلی خوشحالم مامانی 2 روز که به خاطر کلاس هایم و خستگی نتوانستن زیاد ببینمت و دلم خیلی برایت تنگ شده دیروز بابا بهت یاد داده اسمت را می گی و ما هم لذت می بریم . عاشق لاک و لاک بازی هستی ، تاب برایت خریدیم و تو تاب بازی را خیلی دوست داری و خودت هم می خونی ( تا تا تا تا) ، عاشق آب بازی و اینکه آب را با دقت از یکک لیوان به داخل لیوان دیگر می ریزی و کاملا با تمرکز وارده قوی این کار را انجام می دهی ،بوسیدن را ا یاد گرفتی ، مامان دیگه یادم نیست یادم اومد برایت می نویسم . یه ماچ آبدار ...
2 آبان 1390

2 روز خونه بابا جون

سلام دختر نازم هلا مامان جون 2 روزی که خانه باباجون بودیم خیلی بهت خوش گذشت اصلا یه جور هایی بزرگ تر شدی با دایی و خاله خیلی بازی کردی و شب هم تا ساعت 4 صبح بیدار بودی و از ذوقت نمی تونستی بخوابی در ضمن معلمت گفت که تو از همه بچه هایی که باهاشون کار می کنه باهوش تری و منو خیلی خوشحال کرد مامانی این کلمات و واژه ها رو انگلیسی متوجه می شی : قاشق, پا، دست, چشم, سر, برو بیار, بده به من , بخواب , بیدار شو, توپ بازی, بخور, دستا بالا , بنشین و بایست, گربه ,شیر,ماهی , با دیدن خرگوش دستهایت را مثل گوش بالا می بری, پریدن , چرخیدن , رقصیدن ,بینی , دست شستن دیگه یادم نست ولی با 5 جلسه عالی عزیزم مرسی از همکاریت . دوستت دارم یه عالمه هر چی ...
2 آبان 1390

یکی یکدونه گل تو خونه

سسسسسسسسسسسسسسسسسسلام مامانی دیشب مهمانی کربلای مادر جون اینا بود مثل ستاره می درخشیدی و تنها دختر کوچولوی جمع خداوند رو به خاطر داشتن دختر و آن هم دختری مثل تو شکر می کنم خدا را شکر دایی اومد و حسابی به من کمک کرد چون تو از بغل دایی پائین نمی یایی را ستی این رو یادم رفته برایت بنویسم که وقتی ازت سئوال می پرسن جواب می دی و می گی (آآه  ) مثلا بابابیی بهت میگه خوشگل بابایی ؟ و تو می گی آاه خاله الهام می گه امید خاله ای ؟ می گ یآاه و وقتی ازت می پرسن که مثلا مامان رو دوست داری بازهم جواب می دی آاه واقعادیروز خیلی همکاری داشتی اصلا اذیتم نکردی و بااون لباسهای قشنگت خانومانه برای خودت بازی کردی در هر آخر مثل همیشه دوستت دارم رو می گم...
2 آبان 1390

عصبانی شدم

هلا جان دیشب تا ساعت 3 بیدار بودی و من متاسفنه عصبانی شدم و .... مامانی منو ببخش خیلی ناراحتم که سرت داد زدم  کاش می دونستی این هفته چقد رسم شلوغه ولی دیشب با بابایی رفتیم برایت حسابی خرید پاییزه کردیم مامانی مبارکت باشه ...
18 مهر 1390