هلا هلا ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

دختر نازم هلا

بدون عنوان

مامان جونی سلام چند روزه که یاد گرفتی به جای اینکه بگی (حالا من) می گی (now من ) خیلی پیشرفت کردی و خوشحالم توی دست من و بابایی عکس به قول خودت بچه ها می کشی و به این می گی laf cray ferawn و خودت هم همزمان همون کار را انجام می دهی مامان یخیلی کارها ی زیادی یاد گرفتی ولی نتاسفانه من الان وقت ندارم بای ...
10 دی 1390

1390/10/6

بابایی نیمه های شب از خواب بیدار شدی و رفتی کتاب و مدادرنگی هاتو اوردی ومنو از خواب بیدار کردی و گفتی بابا بیا یعنی بیا با من بازی کن . بعد رفتی کنترل تلویزیون و آوردی کفتی نانای یعنی برام برنامه کودک بزار . ولی دیشب  تشنه ات بود و مامانی بهت آب داد و تو راحت خوابیدی. راستی بابایی دیروز خونه بابا جعفر اد گرفتی بگی برو . تو میخوای بگی برو میگی " بو" بابایی خیلی خوشگلی و نازی   بابایی همیشه شاد وخندان یاش ...
6 دی 1390

1390/10/6

همسرم از زحماتی که برای هلا چه توی خونه و چه توی وبلاگ میکشی صمیمیانه ازتو تشکر میکنم ...
6 دی 1390

بدون عنوان

سلام دختر مامان دیروز دیر از دانشگاه اومدم و خیلی خسته بودم باز با این حال تمام تلاشم رو کردم که با حوصله باهات رفتار کنم امیدوارم تونسته باشم و سری جدید کلاس زبانت شروع شده
5 دی 1390

بدون عنوان

دختر نازم سلام شیرین زبونی هایت : بسته : بسه سوسک: دوسک من خوردم :م اودم(وقتی از غذا خوردن سیر می شی این کلمه رو با داد و عصبانیت می گی ) بده : بیده پله برقی : تاتا اینجا: اینجا بابا می گه هلا طلا دوست داری و شما جواب می دی : آا شیرین زبونم شب یلدا فوق العاده بهت خوش گذشت و فوق  العاده اشتهایت خوب شده دیروز با کف دست رفتی توی کاسه آش وقتی داشتیم می رفتیم بیرون و لباست رو کثیف کردی باعث خنده من و بابا یی شدی البته همه اش از ذوق گرسنه گیت بود با اینکه قبلش هم حسابی خورده بودی عاشق ماساژو و گرفتن قلنج هستی البته متاسفانه و وقت نیاز به شکم می خوابی و می گی اینجا باز هم برایت مینویسم   ...
4 دی 1390